افسران - بغضة منی ...


کودکی بیش نبود اما کف دستانش را بهم چسبانیده بود ...
کمی گندم مابین نگاه داشته بود و چشم در چشم پدر ...
پدرجان، اینها را به مردم بدهید ... گرسنه تر از منند
پدر پیشانی دخترک را در میان شعب ابی طالب بوسید ...
آنجا بود که شد بغضة منی ...