نقش دفاعی زنان در تاریخ معاصر ایران

بسیج خواهران

جنگ و زن : تاریخ معاصر ایران، شاهد گویایی برای حضور همه جانبه و فعالانه زنان مسلمان ایران، در صحنه های گوناگون دفاعی رزمی، سیاسی و اجتماعی می باشد. خصوصا هنگامی كه احساس شود ارزش های اسلامی در معرض خطر قرار گرفته است دیگر هیچ نیرویی تاب مقاومت در برابر شور انقلابی زنان را ندارد.

ادامه نوشته

معرفی کتاب " فرنگیس " شیر زن گیلان غرب + خرید کتاب

 حماسه‌های «فرنگیس»  روایت حماسه‌های «فرنگیس» به زبان انگلیسی

جنگ و زن : کتاب «فرنگیس» که مهناز فتاحی آن را نگاشته است، شامل خاطرات فرنگیس حیدرپور است که در حمله  نظامیان عراقی به روستای محل سکونتش با یک تبر از خود در برابر سربازان ارتش بعث عراق دفاع کرد.

ادامه نوشته

ناگفته‌هایی از نخستین زن اسیر ایرانی

اسیر زن ایرانی ناگفته‌هایی از نخستین زن اسیر ایرانی
جنگ و زن :  خديجه ميرشكار، اولین زن اسیر ایرانی است. او به همراه همسرش حبیب شریفی (فرمانده وقت سپاه سوسنگرد و اولین فرمانده شهید جنگ) هفتم مهرماه سال ۵۹ به اسارت نیروهای بعثی درآمد و ۲ سال در زندان‌های عراق اسیر بود.

ادامه نوشته

بیاد تمامی شیرزنان ایران زمین ....


افسران - بیاد تمامی شیرزنان ایران زمین ....

گلدانهای خانه اش را آب می داد گفت: این گلدانها مرا یاد آن پنج شهیدی می اندازد که بعد از عملیات آنها را در سنگری منفجر شده پیدا کردم.

همگی زنده بودند ولی وقتی به هریک آب تعارف می کردم می گفتند اول به دوستم بده تا اینکه وقتی نوبت به پنجمین نفر رسید همگی شهید شدند در حالی که سرهایشان روی شانه یکدیگر بود...

سرکار خانم آمنه وهاب زاده
جانباز 70% شیمیایی
یکی از شیرزنان امدادگر، تکاور و آرپی جی زن خط مقدم دیروز جبهه جنوب...

 پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ و نقش‌ زنان‌ به‌ روايت‌ امام‌ خميني‌ (ره)



http://axgig.com/images/80940887953521208974.jpg

اشاره‌
زنان‌، اين‌ عناصر عفاف‌ و نجابت‌، نه‌ تنها در پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ سهم‌ بزرگي‌ ايفا كردند، بلكه‌ در تثبيت‌ نظام‌ جمهوري‌ اسلامي‌ و تداوم‌ انقلاب‌ اسلامي‌ حرف‌ نخست‌ را زدند و با حضور در صحنه‌ انقلاب‌ اسلامي‌، توطئه‌هاي‌ دشمنان‌ را در عرصه‌هاي‌ گوناگون‌ فرهنگي‌، نظامي‌، اقتصادي‌، اجتماعي‌ ،سياسي‌ و... نقش‌ بر آب‌ ساختند.در اين‌ مقاله‌ تلاش‌ شده‌ است‌ با بهره‌گيري‌ از سخنان‌ گهربار معمار انقلاب‌ اسلامي‌، حضرت‌ امام‌ خميني (ره)‌، نقش‌ و سهم‌ بزرگ‌ زنان‌ در پيروزي‌ انقلاب‌ به‌ تصوير كشيده‌ شود و تلاش‌ و منزلت‌ اين‌ بزرگواران‌ عيان‌ گردد.چهار عنوان‌ «تحول‌ فكري‌ و روحي‌ زنان‌»، «حضور زنان‌ در صحنه‌ انقلاب‌ اسلامي‌»، «انگيزه‌ حضور زنان‌ در انقلاب‌ اسلامي» و «ويژگي‌ زنان‌ انقلابي‌» محورهاي‌ اصلي‌ اين‌ تصوير مي‌باشد. 

ادامه نوشته

اولین زن اسیردفاع مقدس

بیستم مهرماه سال 1359 ساعت نه صبح ،دختر پرستاری که فارغ‌التحصیل رشته مامایی بود، به همراه چهار تن از رزمندگان به اسارت دشمن درآمد.

«فاطمه ناهیدی» ابتدا در جهادسازندگی و بعد از آن در کمیته امداد امام فعالیت داشت.با آغاز جنگ برای کمک وهمیاری رزمندگان به خرمشهر رفت و به اسارت دشمن بعثی در آمد.عراقی‌ها برای این پیروزی با هلهله و شادی اقدام به تیراندازی هوایی کردند.چند روز بعد سه خانم ایرانی نیز اسیر شدند ،ناهیدی در اردیبهشت ماه سال 1360 به همراه همراهانش دست به اعتصاب غذا زد، با این اعتصاب مسئولین عراق موافقت‌کردند آنها برای خانواده‌هایشان از طریق صلیب سرخ نامه بنویسند،‌ اولین اسیر زن ایرانی در روز دوازدهم بهمن ماه سال 1362 به همراه 190 نفر دیگر آزاد گردید.

شهدا شعار نيستند

شهدا شعار نيستند، سيره‌ي‌شان نيز نبايد در راستاي اعمال ِ شعاري ِ ما قرار بگيرد. گاهي گفتن‌ها و نوشتن‌ها تبديل مي‌شود به يك روزمره‌اي كه نه پيامي براي‌مان دارد نه عبرت و نه انگيزه‌اي! كه تنها از سر تكرار تن به عادت‌ش مي‌دهيم. بايد با بصيرت ِ غير شعاري به ادامه‌ي اين مسير بپردازيم تا پيام حقيقي شهدا را دريابيم. شهدايي كه در رسانه‌هاي ما، به وفور نام‌شان برده نمي‌شود و تنها هفته‌ي دفاع مقدس به گذري لحظه‌اي اكتفا مي‌شود، همين بس براي نشان دادن غربت ِ روز افزون كساني كه خون‌شان را براي استواري اين انقلاب داده‌اند و به كرات فراموش‌شان كرده‌ايم.


به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ مرضيه خوانساري يكي از معلمان شهيدي است كه سيري در زندگي اش خالي از لطف نيست. او درس زيباي مهرباني و ايمان و صلابت را مي داد .
همدان، منزل حاج صادق خوانساري در پنجمين روز از دي ماه سال 1330 با به دنيا آمدن دختري فرشته خصال و مهربان، شادي وصف ناپذيري را تجربه كرد. نام او ارا مرضيه نهادند تا پسنديده بزرگ شود و رشد كند و زيبا ترين شغل ها را بر گزنيد و به پسنديده ترين صورت ممكن دنياي خاكي را ترك كرده و نامش را بر تارك تاريخ سرخ شهادت ثبت كند.
مرضيه در دوران تحصيل هميشه جزء بهترين شاگردان بود و توانست با موفقيت يكايك دوره هاي تحصيل را به پايان برساند. با اخذ مدرك ديپلم، در رشته زبان و ادبيات فارسي وارد دانشگاه شد و بعد از گذراندن اين دوره علمي و دريافت مدرك كارشناسي رشته ادبيات فارسي به عنوان معلم وارد آموزش و پرورش شد .
خواهرش معتقد است كه نجابت و صبوري از زيباترين خصوصيات اخلاقي مرضيه بود و همين خصايص زيباترين برخوردها و خاطرات را بين او و خانواده، دوستان و شاگردانش به وجود مي آورد.
خانم معلم خوانساري با وجود اينكه در رشته زبان و ادبيات فارسي تحصيل كرده بود اما در مدرسه عربي درس مي داد، عشق به قرآن و اهل بيت(ع) در وجودش چنان نهادينه شده بود كه عبادت و مطالعه جزء لاينفك زندگي او بود. 
توجه به حجاب و داشتن متانت رفتاري اش، الگو گرفته از بانوان بزرگ اسلام حضرت زهرا و زينب سلام الله عليهما بود. او اگر چه خود معلمي بزرگوار بود اما خود شاگرد مكتب استاد شهيد مرتضي مطهري بود و بسيار مقيد بود كه حتماً در كلاس هاي درس ايشان شركت كند. كتاب هاي وي را عاشقانه مطالعه مي كرد. خبر شهادت استاد مطهري يكي از سخت ترين خبرهايي بود كه او شنيد و براي فقدان استاد محبوبش 40 روز گريه كرد .
شاگردانش از آخرين حضور خانم معلم مرضيه خوانساري اين بيت شعر نوشته شده وي را بر سينه تخت كلاس بر لوح دلشان حك كرده اند:
خوشا جاني كه جانانش تو باشي
خوشا راهي كه پايانش توباشي
و اين چنين بود كه مرضيه خوانساري در آخرين روزهاي سال 66 يعني بيست يكم اسفندماه ، راهي را رفت كه به قله روشن شهادت منتهي مي شد.

من جانباز نیستم جانباز واقعی همسرم است

من جانباز نیستم ، جانباز واقعی همسرم است



گفتگو با جانباز نخاعی رحیم بنار

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا خاکی که حفظ شد و رفیقانی که بی ادعا رفتند و عاشقی که مانده تنها و دلسوخته با اندوه انبوه خاطره ها؛ بایک دنیای بی حوصله ی بی دغدغه. از کسی می گویم که از قافله ی عاشقان جامانده است. اینجا جای اونیست جای او در اوج آسمانهاست. او اینجا فقط نفس می کشد و خیلی می کشد از این زمینیان پر ادعا. از کسی می نویسم که عدد ایثارش ۷۰% است.

خبرنگار داهی ساعاتی را به گفتگو با جانباز قطع نخاعی پرداخته که متن ذیل حاصل این گفتگوی صمیمی می باشد:

 

 

جانباز قطع نخاع. حالا هرروز قبل از اینکه با ویلچرش خانه را ترک کندباید یک سبد قرص و دوای تجویزی تحمیلی را تجربه کند تا بتواند بازهم نفس بکشد. اولین حرف او گلایه بود؛ گلایه از مطبوعاتی که او را تنها در بعضی مناسبت ها یاد می کنند و برای خودشان تبلیغات راه می اندازند که رفته ایم پیش یک جانباز و بعد از ۴ ساعت مصاحبه می شود ۱۵ دقیقه!!! از آنچه که خودشان می پسندیده اند. پس خواست که هرچه می گوید برایش در نشریه اش بنویسد.

از بیوگرافی اش شروع کرد.بنده محمد رحیم بنار متولد ۴۷ در شهمیرزاد هستم. ۱۸ ساله بودم که به همراه لشگر ۸۴ خرم آباد به منطقه میمک اعزام شدم. در حال آوردن مهمات بودیم؛ جلوی رگبار مستقیم عراقی ها ؛ که تک تیرانداز با گلوله سیمنف به کتفم شلیک کرد ومن را به زمین انداخت .

ادامه نوشته

اولین شهید زن


آیا حکایت آن زنان و مردان غیرتمند و مبارز عشایر را شنیده ای که دستگیری امام و رهبرشان را تاب نیاوردند. سکوت نکردند، مبارزه کردند و برخی شهید شدند و برخی به اسارت گرفته شدند و در میادین چرخانده شدند تا مایه ی عبرت دیگران شوند! آیا حکایت سمیه ی انقلاب اسلامی ایران را خوانده ای؟ اولین شهید زن در تاریخ انقلاب اسلامی ایران ...

۱۵خرداد  سال ۱۳۴۲ بود. قیام و حماسه امام خمینی (ره) بر ضد رژیم شاهنشاهی در همه جا پیچیده بود. دسته ای از عشایر که به سرکردگی < زیادخان بیگلری> و < رستم خان قاسمی> در روستای < صحرای باغ > لارستان زندگی می کردند نیز از قیام آگاه شدند و دستور جهاد امام خمینی را شنیدند.

این دو مرد پس از آمدن به عشیره خود پیام جهاد را اعلام کردند و به همه گفتند: آینده جهاد و عمل ما ، مرگ در راه خداست.

و رو به زنان کردند و گفتند: شما می توانید نزد اقوام دیگرتان بروید، اگر نمی خواهید ما مردان را همراهی کنید.

یکی از زنان از جا بلند شد و گفت: زنان عشایر هیچ وقت کم از مردان نبوده اند، خان!  ما چگونه می توانیم مردانمان را تنها بگذاریم در حالی که می گوییم فاطمه (س) و زینب (س) الگوی مایند؟

مردان قبیله پس از برنامه ریزی به پاسگاه <عمادوه> حمله کردند و موفق شدند که مقدار زیادی مهمات و اسلحه به غنیمت بگیرند و ۹ تن از ژاندارم های حکومتی را هم کشتند.

پس از آن تنها راه ممکن زدن به دل کوه ها بود. افراد قبیله به سرعت به طرف کوههای < وهوشی > و  < براشت > حرکت کردند. زیرا می دانستند که به دستور شاه برای از پا درآوردن آنان فرمانده پاسگاه به سرعت وارد عمل خواهد شد.

کوه های در هم پیچیده این امکان را به مردان عشایر می داد که خود را در مخفیگاه ها پنهان کنند، اما نیروهای تحت فرمان شاه امکان صعود از تخته سنگ های پیچ در پیچ را نداشتند. وقتی که نیروهای شاه متوجه شدند نمی توانند در جنگ و مبارزه از پس عشایر برآیند، به فکر کشیدن نقشه ای افتادند.

سرهنگ اشرف درحالیکه لباس روحانیت پوشیده بود، با شالی سبز و قرآن به دست، راهی کوهستان شد. او خود را سفیر انقلاب و فرستاده حضرت امام خمینی معرفی کرد. عشایر که - به سبب شرایط خاص - امکان تماس با شهر را نداشتند به وی اعتماد کردند و این مرد فریبکار را به مخفیگاه خود بردند. در بین راه بود که سرهنگ اشرف خبر آزادی امام خمینی را به ایشان داد و گفت: حالا که امام آزاد شده بهتر است خود را تسلیم کنید . من قول می دهم که شما را به منطقه خودتان برگردانم.

زیادخان و رستم خان با اعتماد به حرفهای مرد روحانی نما امان نامه را امضا کردند.

۱۷محرم ۱۳۴۲ درحالیکه افراد عشیره در حال خواندن نماز بودند، نیروهای نظامی به سرکردگی سرهنگ اشرف از پشت به آنها حمله کردند. در این حمله ناجوانمردانه، تعدادی از مردان عشایر شهید شدند و بازماندگان به اسارت گرفته شدند.عشایر با تنی خسته و مجروح برای عبرت مردم در میادین شهر لارستان در معرض دید قرار گرفتند!

و پس از آن فردی که گفته می شد پزشکی آمریکایی است برای درمان بازماندگان قبیله نزد آنان رفت و پس از تزریق آمپول  ۱۰۰ تن از آنان را به شهادت رساند.

در میان شهدای کوهستان و مبارز عشایر نام زنی به اسم < باختر بیگلری > می درخشد.

این زن شجاع پس از درگیری نیروهای نظامی به درجه ی شهادت رسید. نام این زن به عنوان نخستین شهید زن انقلاب در بنیاد شهید ثبت شده است.

باختر ۳۰ ساله بود و دختر و پسری ۳ ساله داشت. او وقتی فرمان جهاد را شنید، همراه همسرش < درویش بزرگی > با دو کودکش به کوهستان رفت وقتی گلوله های نیروهای نظامی ناجوانمردانه بر تن آنان باریدن گرفت، این زن شجاعانه نبرد کرد.

او پس از مشاهده شهادت پسر ۳ ساله و همسرش ، شهید شد.

اولین شهید زن انقلاب اسلامی ایران


اولین شهید زن انقلاب اسلامی ایران


شرح مظلومیت شهدای زن


همیشه گفته اند و می گویند زنان نیمی از جمعیت کره زمین را تشکیل می دهند.


نیمی از خلقت، اما بیش از نیمی از رنج تولد و تقریبا تمام رنج رشد بر دوش های آنان است.

رنج بودن در وجود آنها شیرین است شیرینی یک تولد را در تک تک سلول های خود حس می کنند، همراه او بارور می شوند تا او را به ثمر برسانند.

اما وقتی صحبت از رنج و از الگوی صبر و استقامت می شود، زن ها یا حضوری ندارند و یا حضور کمرنگ آنها در پس زمینه ای سرد و ساکت به نمایش گذاشته می شود.

نمونه بزرگ این فراموشی، عاشوراست. گویی قبل از عاشورا هیچ زنی وجود ندارد مگر زینب(س) که آن هم برادر و برادرزاده ها دورش را می گیرند و او را بر محمل می نشانند. هیچکس از تفسیر سوره های قرآن او نمی گوید و از علم او و از کلاس های علم آموزی به دختران و زنان مدینه و ...

حضور کمرنگ او در صحنه عاشورا همیشه ناظر است، برادر دلگرمش می کند، امید می دهد و وصیت ها را یادآور می شود.

بعد از عاشورا، در کوفه، کوفه تا شام، در شام، شام تا مدینه، در مدینه و ... نقش ها کوتاه است و لحظه ای، مرگ جانکاه دخترکی در خرابه، اشعار ام البنین و ...

چند نفر را می شناسید که از دختری نام ببرند که پدرش در روز مسلمانی اش، حکم ولایت شهرش را به دست آورد و در همان روز حضرت علی(ع) سه دختر او را برای خودش و حسنین خواستگاری کرد.

دختری که امام حسین(ع) دیدن روی او و بودن در خانه او را مایه آرامش می خواند.

و دختری که تنها یک سال بعد از امام حسین(ع) و شهادت جانسوز ایشان زنده بود و در این یک سال زیر سقف نیاسود؛ زیرا که رهبرش، امامش و همسرش در صحرای تفتیده جان باخته بود. او رباب بود.

دست راست حضرت زینب(س) در تمام راه؛ تا مدینه.

به راستی از دیگر زنان عاشورایی چه می دانیم؟ از سکینه، از فاطمه دختران امام حسین(ع)؛ از رقیه، حمیده، کبشه، ماریه، حسنیه، دلیله، فکیهه قمری و ...

آیا کسی می داند مادر علی اکبر(ع) از بنی امیه بود. با آن رابطه قوی خونی در قبایل عرب که شمر را وا می دارد شب عاشورا، امان نامه برای حضرت عباس(ع) و برادرانش ببرد، چرا از مادر علی اکبر(ع) با آن نسب نزدیک به بنی امیه یاد نمی شود؟ همین هاست که قلب ها را به درد می آورد. اما از یاد نبریم که همین ها به دل هزاران زن آرامش می دهد که زنان همواره مظلوم واقع شده اند از عاشورا تا به حال ...


ادامه را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید

ادامه نوشته

شهید از بانوان

زن و دفاع مقدس

تصمیم گرفتیم در مردم ایجاد انگیزه کنیم. خواهرانی که اطلاعات بیشتری از قرآن و نهج البلاغه داشتند، آیه ها، خطبه ها و احادیثی که مربوط به ایمان، مبارزع و جهاد بود جمع آوری کردند. مطالب را با خط خوش نوشتیم و به دیوار های سطح شهر چسباندیم. جزوه های کوچکی درست کردیم و در آن از سوابق سرا رژیم بعث عراق و اهداف آن ها از تجاوز به کشورمان نوشتیم. این بهترین کاری بود که در آن موقعیت به ذهنمان می رسید.

ستاره های بی نشان، ج2، ص19

راوی: همسر شهید حسن باقری

 زن و دفاع مقدس

امام خمینی(ره):

ملتی که بانوانش در میدان های جنگ با ابر قدرت ها و با مواجه شدن با قوای شیطانی، قبل از مردها در این میدان ها حاضر شده اند، پیروز خواهد شد. ملتی که شهید در راه اسلام، هم از بانوان دارد و هم از مردها و شهادت را هم بانوان طلب می کنند و هم مردها، آسیب نخواهد دید.

صحیفه نور، ج13، ص128

فقط سه سال بود


دوستان این چند سطر را بخوانید ببینید از آن روز ها چقدر فاصله داریم , چقدر فاصله گرفته ایم , اصلا اینطوری بگم ما چقدر مسئولیم؟

یک روز ابوالقاسم با یک بسته کارت عروسی برگشت. گفت: دختر عمو دوست داری کارت عروسی، کارت دعوت مهمان های ما چه شکلی باشد؟

خبرگزاری فارس: کارت عروسی یک شهید+عکس

طیبه کلاگر همسر شهید ابوالقاسم کلاگر و خواهر شهید علی رضا کلاگر، طیبه توی طایفه اش، هفت شهید دیده، روی هفت تابوت شیون کشیده، هفت بار، هر خبری که رسیده، هر بار هفتاد مرتبه دلش لرزیده. طیبه خیلی سن نداشت. خیلی با شوهرش زندگی نکرده که شهید شده.

 

طیبه کلاگر- همسر شهید ابوالقاسم کلاگر

طیبه خودش می گوید: بار اول که ابوالقاسم آمد خواستگاری ام، سرش را پائین انداخت و گفت: دختر عمو، من مرد جنگ و تفنگ و جبهه ام، من یک مسافرم، زیر چشمی نگاهی کردم و توی دلم گفتم: مسافر بهشت. من دلم بهشت می خواهد. انگار حرف های دلم را شنید! زیر چشمی نگاهی انداخت و گفت: چیزی گفتی دختر عمو.

همان لحظه دلم برایش تنگ شد، همان لحظه به دلم گفتم: با من مدارا کن... .

بله را که گفتم، رفت و با یک بسته کارت عروسی برگشت.

گفت: دختر عمو دوست داری کارت عروسی، کارت دعوت مهمان های ما چه شکلی باشد؟

گفتم: معلوم است دیگر، مهمان های ما یا شهدای آینده هستند، یا الان خانواده هاشون یک شهید داده اند، یا جانبازند، تازه مگر شوهر من مسافر بهشت نیست، کارت عروسی ما هم باید در حد خودمان باشد.

مگه میشه خدا را دعوت کرد، کارت دعوت خدا، خدائی نباشد.

خندید و کارتی که چاپ کرده بود، نشانم داد. (تصویر کارت در زیر این مطالب )

بعد یک کارتی هم سوای از کارت ما، سپاه گرگان برای ما هدیه آورد، آن هم خیلی قشنگ بود.

عروسی کردیم، هفت روزه عروس بودم که ابوالقاسم رفت جبهه، دیگه ماندگار شد، هر چند وقتی یک مرخصی می آمد و چند روزی بود و می‌رفت.

سه سال با هم زندگی کردیم، زندگی ما در برهه شلیک گلوله و خمپاره و اطلاعیه های جنگ بود.

 

طیبه کلاگر- همسر شهید ابوالقاسم کلاگر

هر عملیات که می شد، دلم فرو می ر یخت، هی به دلم تشر می‌زدم، با من مدارا کن، مدارا کن.

یک روز  که دلم خیلی دلتنگ ابوالقاسم شده بود، خبر دادند؛ مسافر بهشت، پر کشید و رفت.

ابوالقاسم شهید شد، و من تمام سال های که با هم بودیم، فقط سه سال بود.

گاهی یک روز، خاطره ائی برای آدم می سازد که یک تاریخ را به دوش می کشد.

چه رسد به سه سال.

ما سه سال زندگی کردیم، ابوالقاسم شهید شد... .

حالا در تمام این سال ها، دارم با خاطرات آن روزها زندگی می کنم.

بمیرم برایت ای دلم با من مدارا کن... 

و اما آن کارت هروسی :

به نقل از http://aligoodsi.blogfa.com

خلاصه ای از زندگینامه و خاطرات شهیده سمیه بیاتی:

خاله شهیده:

سمیه در اردیبهشت ماه سال 1360 در بیمارستان اقبال تهران متولد شد. او اولین نوه مادری‌ام بود که همراه والدینش به پایگاه شکاری دزفول رفته و در تاریخ 21/4/67 در اثر بمباران هوایی توسط هواپیماهای دشمن در حال بازی بوده که به شهادت می‌رسد، در حالی که سینه او شکافته بود. و در قطعه 40 بهشت زهرا در کنار مادر و خواهرش دفن می‌شود.

سمیه در کلاس اول دبستان پایگاه نیروی هوایی ـ شکاری دزفول درس می‌خواند که خرداد ماه مدرک کلاس اول را دریافت کرده بود که متأسفانه یک ماه بعد به شهادت رسید.

20 روز قبل از شهادتش برای عروسی پسر عمه‌اش به تهران آمده بود.

خاله شهیده: تازه از سر کار آمده بودم و چون آخرهای جنگ بود حدس نمی‌زدم که بمباران در کار باشد. زن دایی و عده‌ای از فامیل به منزل ما آمدند و راجع به بمباران پس از جنگ صحبت می‌کردند. ولی من مکرراً می‌گفتم که دیگر جنگ تمام شد و بمبارانی در کار نیست. و آنها هم آمده بودند که به ما خبر بدهند، ولی با صحبتهای ما دیگر به ما چیزی نگفتند و رفتند. بالاخره فردای آن روز شهادت خواهرم و دخترهایش را به ما گفتند. در مدت زمانی که خواهرم در دزفول بود به مادرم خیلی سخت گذشت و هفته‌ای یک بار به مخابرات می‌رفت که با مکافات زیادی با خواهرم صحبت می‌کرد که بعد از شهادت آنان بر اثر ضربه دردناکی که به او وارد شد در 27/3/70 سه سال بعد فوت کرد.

تو حقیقتا مردی...

افسران - یه داستان واقعی: جنس تو شد زن و اما حقیقتاً مردی!!!


دو نفر بودند . دو تا دختر که توی حوض خالی میدان شهید مطهری سنگر گرفته بودند.
دور و برشان پر بود از نیرو ، اما نه خودی...
هیچ کاری نمی شد برایشان کرد، خرمشهر تقریباً افتاده بود دست عراقی ها. حلقه ی محاصره میدان مطهری تنگ تر می شد...
رفتیم پشت بام یک ساختمان
دو نفر بودند. دو تا دختر که راه عراقی ها را آن همه مدت سد کرده بودند. گویا فشنگ هایشان هم تمام شده بود.
خون خونمان را می خورد ، باید برایشان کاری می کردیم...
عراقی ها دیگر شلـــــیک نمی کردند.
می خواستند بگیرندشان، زنـــــــده!
دیگر رسیده بودند به میدان که ناگهان دو صدای شلیک آمد
-تق-
-تق-
لوله های تفنگ را گرفته بودند سمت همدیگر. آنها دو نفر بودند. دو تا دختر که توی حوض خالی مبدان مطهری دراز کشیده بودند...

گفت و گو با امينه وهاب زاده جانباز شيميايي


عملیات والفجر یکی از تلخ ترین لحظات را در مقابل چشمانم به تصویر کشاند

گفت و گو با امينه وهاب زاده جانباز شيميايي
امينه وهاب زاده 52 ساله، جانباز 70 درصد شيميايي و تركش خورده اي است كه تمرينات چريكي را آموزش ديده است. وي پيش از انقلاب اسلامي بارها به دليل مبارزه عليه رژيم طاغوت و پخش اعلاميه هاي حضرت امام خميني(ره) توسط ساواك دستگير و در زندانهاي پهلوي شكنجه شده است.

اصلي ترين حماسه ها و عملكردهاي درخشان زنان ايراني در خط مقدم جنگ، به امداد و كمك رساني بموقع آنان به زخمي هاي جنگ، نيزخدمات رساني در امور تغذيه و فراهم ساختن پوشاك براي رزمندگان، در اوج جنگ و در زمان عمليات ها و امور جنگ خلاصه نمي شد، بلكه مهمتر از همه، دلاوريها و شجاعت هايي بوده است كه برخي از بانوان ايراني در خط اول جنگ، به نمايش گذاردند؛ بخصوص در ابتداي جنگ و زماني كه خاك مقدس وطن مان از چندين نقطه مرزي مورد تجاوز قرار گرفته بود. اگر اقدامات، تشويق ها، حمايت ها و شركت مؤثر و مستقيم زنان در جنگ نبود، چه بسا دشمنان درهمان اوايل جنگ، به اهداف خود يعني تصرف و اشغال مناطق مرزي توفيق مي يافتند. اما روحيه شهادت طلبي و بي باكي زنان غيور ايراني مبني بر مقاومت ورزيدن و دفاع كردن از خاك و سرزمين خويش، دشمن را با دژي مستحكم روبه رو ساخت كه هرگز تصور آن را نكرده بود. امينه وهاب زاده از جمله اين زنان ايثارگر است كه مي توان به آن اشاره كرد.وي پس از انقلاب اسلامي عضو فعال كميته انقلاب اسلامي بوده و در رده هاي بالاي سپاه و بسيج ناحيه غرب تهران به دفاع از ارزش هاي نظام مقدس جمهوري اسلامي پرداخته است. وي در سال 88 در روز زن به عنوان يكي از زنان نمونه از سوي رياست جمهوري مورد تقدير قرار گرفت. آنچه در پي مي آيد گپ و گفتي است كه با وي انجام داده ايم.

* از نخستين روزهاي حضورتان به عنوان امدادگر در جنگ بگوييد.

  10 روز بعد از آغاز جنگ تحميلي بود كه به عنوان يك نظامي و امدادگر به جبهه اعزام شدم. از آن جهت نظامي، چون كه به عنوان عضوي از سپاه و كميته انقلاب اسلامي قبل از اعزام مشغول به فعاليت بودم.

زماني كه تصميم گرفته شد به جبهه اعزام شويم من به عنوان مسؤول امداد انتخاب شدم و سرپرستي حدود 200 نفر از رزمندگان امدادگر را بر عهده گرفتم. خاطرم هست كه نخستين عمليات كه در تاريخ هفتم مرداد ماه سال 1360 آغاز شد، عمليات ثامن الائمه مقدماتي يا همان شكستن حصر آبادان بود. در آن عمليات با فرماندهاني چون شهيد صيادشيرازي، شهيد همت و حسن باقري همرزم بوديم.

  ـ خانم وهاب زاده در 8 سال دفاع مقدس، در چند عمليات شركت داشتيد؟

من در مجموع در هفت عمليات شركت كردم. نخستين عمليات كه همان شكست حصر آبادان بود و پس از آن در عمليات طريق القدس كه در 8 آبان ماه سال 1360 آغاز شد. بعد از آن عمليات فتح المبين در يكم فروردين سال 61 بود كه به همراه ساير امدادگران مشغول فعاليت بوديم. عمليات بيت المقدس كه درفاصله كوتاهي از عمليات قبلي صورت گرفت، در يكم ارديبهشت سال 61 و نيز عمليات رمضان در 22 تيرماه همان سال از جمله عملياتي بود كه به ترتيب انجام گرفت و من به همراه ساير امدادگران در آن حضور داشتم.

عمليات هاي والفجر مقدماتي، محرم و والفجر يك از ديگر عملياتي بود كه تا تاريخ 22 فروردين ماه 1362 صورت گرفت و من در آن انجام وظيفه مي كردم. كه با بمباران شيميايي كه به صورت آزمايشي در عمليات والفجر يك در منطقه غرب و جنوب فكه توسط نيروهاي بعثي صورت گرفت، در حالي كه انجام وظيفه مي كردم شيميايي شدم و از ادامه خدمت بازماندم.

در اين عمليات من و ساير نيروها به مدت 12 ساعت در همان منطقه شيميايي به سر برديم و در آنجا بود كه من شيميايي شدم و 70 درصد بدنم دچار آسيب شد.

  ـ شما به عنوان زني ايثارگر و نستوه مقاومت كه سال ها در راه آرمان و دفاع از ارزش هاي ديني خود با دشمن جنگيديد، وضعيت كنوني خود را چگونه ارزيابي مي كنيد؟

من جانباز شيميايي 70 درصد هستم. به عبارتي بخش اعظم سيستم بدن من از كار افتاده است و براي ادامه زندگي نياز مبرم به استفاده از برخي داروها هستم كه بسيار حياتي است اما متأسفانه مدتي است كه سهميه اين داروها قطع شده و تهيه اين داروها كه هزينه بسيار گزافي دارد به عهده خود من است . البته اين تنها مشكل من نيست، بلكه عمده جانبازان با اينگونه كمبودها روبه رو هستند كه جا دارد مسؤولان در اين خصوص مددي رسانند.

ولي در مجموع خدا را شكر مي گويم چون به خاطر هدف و آرمان خود و سخنان حضرت امام خميني(ره) پا به خاك مقدس جبهه گذاشتم وبراي دفاع از ارزش هاي مقدس ديني پا به اين عرصه نهادم و هيچ گلايه اي از اين جهت ندارم.

یک خاطره خواندنی:

یک روز من در بیمارستان پتروشیمی بندر امام بودم که گفتند یک آمبولانس باید برود و یک مجروح را از منطقه به بیمارستان بیاورد. نزدیک صبح بود. به راننده ی آمبولانس گفتم که آماده شود برویم ولی او گفت بگذار هوا روشن شود بعد، من هم بدون اینکه چیزی بگویم آمبولانس را برداشتم و رفتم.

مجروح حالش خیلی بد بود من داشتم به وضعیت او رسیدگی می کردم که یک لحظه آمبولانس را موج انفجار گرفت دومین خمپاره که به سمت ماشین زده شد من با خود گفتم که دیگر زنده نمی مانیم.بعد از این که به روی زمین پرتاب شدم، بیهوش افتادم و بعد که به خودم آمدم دیدم در بیمارستان هستم و از ناحیه ی شکم به شدت مجروح شده ام. چون حالم خیلی وخیم بود دوباره از هوش رفتم و یک لحظه نبضم از کار افتاد و پزشکان فکر کردند من مرده ام مرا به سرد خانه بردند. وقتی یک پرستار آمده بود تا جنازه ای را آنجا بگذارد دیده بود من زنده ام مرا سریع به اتاق عمل بردند و عملی را روی شکمم انجام دادند و وقتی به خودم آمدم و دیدم رزمنده های زیادی دور تخت من جمع شده اند و به شوخی برای من فاتحه می خوانند حضور آن رزمنده ها در آن لحظه مرا خیلی خوشحال کرد.

خانم ورده کرم اللّه چعب، جانباز 70 درصد جنگ تحمیلی

* خود را معرفی کنید.

ورده کرم اللّه چعب، جانباز 70 درصد جنگ تحمیلی هستم که در 15 آذر ماه 1365 در 16 سالگی بر اثر بمباران هوایی جانباز شدم.

* در بمباران چه اتفاقی افتاد؟

5 نفر از افراد خانواده ام، مادرم، دو خواهرم، برادرم و بچه 5 ساله خواهرم شهید شدند.

* در حال حاضر به چه کاری مشغول هستید؟

در رشته روانشناسی بالینی دانشجوی سال سوم هستم و در حوزه علمیه هم درس طلبگی می خوانم، فعالیت ورزشی هم دارم.

* از دوران جنگ چه خاطره شیرینی دارید؟

خاطره شیرین ندارم، هر چه دارم تلخ است. وقتی بعد از 6 ماه از بیمارستان مرخص شدم و به خانه آمدم کسی را ندیدم جز این خواهرم (که همراهم هست) و خواهر بزرگترم که ازدواج کرده بود و برادرم که سرباز بود.

اصلاً انتظار نداشتم کسی به استقبالم بیاید خانه با خاک یکسان شده بود. اول فکر کردم همه کشته شده اند، 6 ماه در بیمارستان تنها بودم. برادرم 6 ماه خط مقدم بود. وقتی به پیش من آمد سیاه و لاغر شده بود. او را نشناختم. وقتی همدیگر را دیدیم شوکه شده بودیم. هر چه می گفت: فلانی زنده است فلانی سالم است، من باور نمی کردم. چون کسی به دیدنم نمی آمد. کسی نبود خواهر کوچکم را به بیمارستان بیاورد، برادرم هم سرباز بود و من فکر می کردم همه شهید شده اند. وقتی برگشتم فقط دو خواهرم را دیدم. همه شهید شده بودند.

* از مشکلات جانبازی اتان بگویید.

برای ایاب و ذهاب مشکل دارم، بالاخص حالا که روی ویلچر هستم. البته به من ماشین داده اند اما اینجا امکانات برای گرفتن گواهینامه نداریم. به خاطر وضعیت پاهایم باید ماشین دنده اتوماتیک باشد که در اینجا وجود ندارد. به من پیکان داده اند که برای انسانهای سالم است. برای این کار باید به تهران بروم. همراه می خواهم و نمی توانم چنین کاری را انجام دهم. برای تردد در شهر هم از تاکسی سرویس استفاده می کنم که به خاطر ویلچر با راننده ها مشکل دارم.

گفت وگو با فاطمه ناهيدي اولين آزاده زن ايراني


اولین بانوی آزاده ایرانی

آنچه مرا به انجام اين مصاحبه مصمم نمود، آشنايي با چهار پرستوي آزاده به عنوان اسيران زن ايراني در دوران جنگ تحميلي بود. يكي از آن پرستوها «فاطمه ناهيدي» است، اولين زني كه با شروع جنگ تحميلي در قالب يك گروه امدادي داوطلبانه به جبهه هاي جنوب اعزام مي شود. ايلام سر پل ذهاب ، گيلان غرب، خرمشهر از جمله مناطقي است كه وي در اوايل روزهاي جنگ در آنجاها حضور داشته و امور درماني و امدادي مردم جنگ زده و رزمندگان را انجام مي داده است كه در نهايت 21 روز پس از آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران درمنطقه شلمچه به اسارت نيروهاي عراقي در مي آيد. خبرنگار صبح صادق گفت و گويي با اين خواهر آزاده انجام داده كه در ادامه بقيه ماجرا را از زبان خودشان مي خوانيد:سال 1358 در رشته مامايي از دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي فارغ التحصيل شدم. با تهاجم وسيع دشمن بعثي و براساس نيازي كه احساس مي شد با همكاري شهيد دكتر صادقي، معاون استانداري بندرعباس، گروه امدادي داوطلبانه اي را تشكيل داديم. ابتدا در مناطق ايلام، سرپل ذهاب و گيلانغرب و سپس با ماموريت از سوي سپاه به جبهه خرمشهر براي امدادرساني اعزام شديم.

وي درباره شرايط بحراني خرمشهر در آن روزها، مي گويد:« تيم امدادي ما به جز رسيدگي به مجروحان، به جهت روحيه دادن به رزمندگان ، از سنگرها نيز بازديد مي كرد.در يكي از سنگرها، تانكي را مشاهده كرديم كه بلااستفاده بود. وقتي به مسئول آن سنگر اعتراض كرديم كه چرا به وسيله آن به دشمن حمله نمي كنيد ، وي جواب داد: در كل خرمشهر فقط اين يك تانك را داريم كه در طول روز آن را به مناطقي از خرمشهر كه از سوي دشمن قابل مشاهده نيست، مي بريم و حركت مي دهيم تا عراقي ها و منافقين با صداي آن فكر كنند ما سلاح زياد داريم و ديرتر حمله كنند، تا در اين فرصت از تهران به ما سلاح برسد. در آن زمان با كارشكني هاي بني صدر ، خرمشهر هر روز لحظات بحراني تري را پشت سر مي گذاشت. مردم خرمشهر يكه و تنها براي دفاع از خرمشهر تصميم گرفتند با همكاري نيروهاي خارج از خرمشهر به عراقي ها شبيخون بزنند و با غنيمت گرفتن سلاح هاي جنگي آنها مقاومت كنند.

اين آزاده بسيجي نحوه اسارتش را اين گونه شرح مي دهد: به علت كمبود امكانات امدادي و درماني من و شهيد دكتر صادقي در دو شيفت 24 ساعته به همراه ديگر برادران امدادگر به صورت نوبتي براي امدادرساني به خط مقدم مي رفتيم. خدمت رساني ادامه داشت تا 20 مهر 1359، آن روز شهيد دكتر صادقي به همراه تيم براي كمك به رزمندگان خط مقدم اعزام شده بودند. من و ديگر نيروها در انتظار بازگشت گروه بوديم كه 2 نفر از برادران رزمنده پيش بنده آمدند و گفتند به علت وجود مجروحان زياد و نياز به انتقال آنها از خط مقدم، بايد من نيز به همراه تيم دوم امدادي با آمبولانس به خط مقدم بروم. ما بي خبر از اينكه خط در محاصره دشمن در آمده است به سمت جبهه خرمشهر رفتيم. در نزديكي هاي خط شلمچه متوجه عراقي ها شديم. با ديدن عراقي ها از آمبولانس بيرون آمده و به يك گودال پريديم. در حين پريدن يكي از اعضاي تيم امدادي مورد اصابت گلوله قرارگرفت و من مشغول پانسمان فرد مجروح بودم كه نيروهاي بعثي ما را به اسارت خود در آوردند.

ناهيدي در ادامه به خاطرات دوران اسارت مي پردازد و مي گويد:« به علت اينكه در خط مقدم اسير شده بودم، عراقي ها مرا متهم به جاسوسي كردند و باور نداشتند يك زن به عنوان نيروي مردمي و داوطلب تنها به خاطر امدادرساني به مجروحان در خط مقدم حضور داشته باشد . پس از بازجويي هاي مكرر، من و سه خواهر امدادگري كه بعدا اسير شدند به مدت 2 سال ، در زندان الرشيد بغداد كه مخصوص زندانيان سياسي بود زنداني بوديم. بعد از ورود به آن جا متوجه حضور شهيد تندگويان و وزير نفت جمهوري اسلامي ايران و چند مهندس شركت نفت و پزشك ديگر ايراني در سلولهاي هم جوار شديم. براي اينكه سلولهاي ديگر را از ورود خود با خبر سازيم، از طريق شماره گذاري حروف الفبا و ضربه زدن بر روي ديوار با آنها ارتباط برقراركرديم و مطلع شديم كه آنها هم ايراني هستند. اين آزاده بسيجي درباره نحوه انتقال از زندان سياسي الرشيد بغداد به اردوگاه اسرا مي گويد: ما به اين نتيجه رسيديم كه چه برخيزيم و چه مظلوم باشيم باز مورد مواخذه دشمن قرار داريم. تصميم به اعتراض گرفتيم. با اين هدف كه ما را به اردوگاه اسرا كه مورد نظارت صليب سرخ جهاني است، منتقل نمايند. بر اين مبنا خواستار ملاقات با رئيس

زندان شديم. اما بعثي ها با كابل به سلول ها حمله كردند و با فرياد الله اكبرمان ديگر سلو ل هاي زندان نيز شروع به اعتراض نمودند. بعد از اين حركت با يك ترفند ايدئولوژيك بر روي خواسته مان پافشاري نموديم و اعتصاب غذايمان 19 روز به طول انجاميد. بچه ها در شرايط بسيار بدي قرار داشتند. عراقي ها كه مسئله را جدي ديدند از ترس صليب سرخ ما را به بيمارستان منتقل نمودند و پس از مرخصي از بيمارستان به مدت 2 سال ابتدا به اردوگاه موصل و سپس به اردوگاه انبار انتقال مان دادند.

ناهيدي شيرين ترين خاطره خود را از دوران اسارت مربوط به گرفتن قرآن و مفاتيح مي داند و اظهار مي دارد: در دوران اسارت ما هيچ گونه وسيله اي براي سرگرمي نداشتيم. بعد از رفتن به بيمارستان، از سوي صليب سرخ به ما قرآن هديه داده شد كه بالاترين ارزش را براي ما داشت و در طول اسارت همين قرآن سبب سرگرمي و تدبير ما شد و از طريق اين الهام الهي، خداوند را در لحظات سخت به خوبي درك كرديم. دومين هديه نيز مفاتيح الجنان بود كه از سوي خدمه بيمارستان الرشيد به طور پنهاني به من داده شد و كل اردوگاه را از طريق نوشتن ادعيه ها بر روي كاغذ سيگار سيراب كرديم.

وي كه قريب به 4 سال در بند رژيم بعثي اسير بوده درخصوص لحظه آزادي خود و ديگر خواهران آزاده مي گويد: ابتدا هنگامي كه گفتند مي خواهند ما را آزاد كنند، باورمان نشد. در 22 بهمن 1362 به همراه 190 رزمنده ديگر تحويل مسئولان ايراني در آنكارا و از آنجا به ايران منتقل شديم. البته لحظاتي كه در حال خروج از اردوگاه بوديم بسيار تلخ بود. همه برادران اسير در پشت پنجره ايستاده بودند و با نگاهشان از ما مي خواستند پيام ايستادگي و مقاومت را براي مردم ايران به ارمغان بياوريم. زياد برايم خوشايند نبود كه من در حال آزاد شدن هستم اما برادرانم اسير و در زير شكنجه بعثيان قرار دارند. خواهر ناهيدي بعد از اسارت در مقطع كارشناسي ارشد در دانشگاه تربيت مدرس تهران ادامه تحصيل داد و هم اكنون علاوه بر مسئوليت هاي ديگر علمي، مسئوليت انجمن علمي جمعيت مامايي كشور را نيز بر عهده دارد. ارائه 18 مقاله علمي در زمينه مامايي نيز از ديگر فعاليت ايشان مي باشد.

اين آزاده بسيجي در پايان گفت وگو با بيان اينكه اسارت براي من يك نعمت معنوي بود، مي گويد: اسارت به معني واقعي دانشگاهي بود كه درس مقاومت ، ايثار و معنويت را در آن به عينه آموختيم. اسارت هديه الهي براي من بود كه آن را نشان توجه خدا به خود مي دانم و خداي رحمان را به جهت اين عنايت هميشه سپاسگزارم.


ما بهشت را خريده ايم( به روايت پسر شهيد کبري تلخابي)


بعد از شهادت احمد آمدم مادرم را دلداري بدهم، کمي بي تابي مي کرد. گفتم: خدا صبرتان بدهد. گفت: اين که چيزي نيست، خدا سايه امام(ره) را بر سر ما نگه دارد.

برادرم احمد شهيد شد، بعد ابوالقاسم. يک سال بعد هم پدرم شهيد شد. بعد از شهادت پدرم بعضي ها مي آمدند و از روي دل سوزي به مادرم مي گفتند: اين جا کجا بود که همسرتان رفت. بس نبود بعد از دو تا شهيد؟!

مادرم مي گفت: اين چه حرفي است که مي زنيد؟ من هم مي خواهم شهيد بشوم.

ما هم که بي تابي مي کرديم، مي گفت: مادر چرا بي تابي مي کنيد ما بهشت را خريده ايم.

عازم حج که شدند، فاميل ها مي گفتند: مادر، شما آن جا ديگر در راهپيمايي ها شرکت نکنيد اما جواب مادر را همه مي دانستيم: "من در راهپيمايي مکه پرچم اسلام را دست مي گيرم و جلوتر از همه خواهم بود".

از سفر مکه برنگشت. از همان جا او را به بهشتي که خريده بود بردند. پيش احمد و ابوالقاسم، پيش پدرم... .

----------------------------------------

به روايت پسر شهيد کبري تلخابي

نقش زن در دوران انقلاب و جنگ تحميلي از دیدگاه مقام معظم رهبری

مادران در دوران انقلاب و در جنگ تحميلى، فرزندان خود را به سربازان جانباز و شجاع در راه اسلام و مسلمين تبديل كردند، و همسران در دوران انقلاب و دوران جنگ تحميلى، شوهران خود را به انسان هاى مقاوم و مستحكم مبدل ساختند. اين است نقش و تأثير زن بر روى فرزند و شوهر. اين، نقشى است كه زن مى تواند در داخل خانواده ايفا كند و جزو بزرگ ترين نقشهاست و به نظر من از همه ى كارهاى زن مهم تر، همين كار است. از همه ى كارهاى زن مهم تر، تربيت فرزندان و تقويت روحى شوهران براى ورود در ميدان هاى بزرگ است، و خدا را شكر مى كنيم كه زن ايرانى و مسلمان، در اين ميدان هم بيشترين هنر را نشان داده است.

البته زنان شجاع و آگاه و مقاوم و صبور ايران، در دوران انقلاب، در دوران جنگ - چه در پشت جبهه، چه در جبهه، چه در داخل خانه ها - و كلا در همه ى ميدان ها، حضورى فعال داشتند. امروز هم در ميدان سياست، در ميدان فرهنگ، در ميدان انقلاب، در فعاليت هاى مقابل چشم دشمنان جهانى، زنان ما حضور فعال دارند. امروز اجتماع عظيم شما در اين جا، يك مفهوم فرهنگى، يك مفهوم سياسى و يك مفهوم اجتماعى دارد. آن كسانى كه قضاياى كشور عزيز ما و نظام جمهورى اسلامى را تحليل مى كنند، وقتى اين اجتماع عظيم، اين اراده هاى استوار، اين آگاهى و اين شور و شوق را از شما مشاهده مى كنند، نسبت به ايران بزرگ و ملت عظيم الشأن ايران و نظام مقدس جمهورى اسلامى، احساس تعظيم و ستايش خواهند كرد.


باغبان‌های لاله‌پرور

باغبان‌های لاله‌پرور

این زنان نقش دیگری را در جنگ برای خود تعریف کرده بودند. آنان زنانی بودند که یا خود، عزیزان‌شان را راهی جبهه‌های نبرد می‌کردند(5)، یا در تصمیم آنها خللی وارد نکرده و بعد از شهادت آنان فراقشان را صبورانه تحمل می‌کردند.

این زنان شهادت فرزندان و همسرانشان را عزت و افتخاری بی‌پایان و برکتی برای انقلاب اسلامی ‌می‌دانستند. آنان بر این باور و اندیشه بودند که انقلاب در ابتدای راه است و پیروزی در جنگ٬ محقق نخواهد شد؛ مگراینکه فداکاری و ازخودگذشتگی در رأس امور زندگی یک به یک افراد جامعه باشد و براساس این باور، از تعلقات فردی‌شان می‌گذشتند تا آرمان‌های انقلاب اسلامی‌ رشد و نمو کند. بعضي از آنها اظهار مي‌كردند: «فرزندمان را در راه خدا از دست داديم» و « خدا را شکر امانتی را که خدا داده بود صحیح و سالم به او برگرداندیم»(7)

از میان این زنان، 2 دسته نقش و جایگاه محوری‌تری ایفا می‌کردند:
دسته اول، زنانی بودندکه علاوه بر تحمل فراق دلبندان‌شان، با سخنرانی‌های شورانگیز خود، در محافل رسمی‌ و غیررسمی ‌مانند مراسم ختم یا سالگرد شهدا و نیز مراسم مذهبی نقش برجسته و پررنگی در زنده نگه داشتن یاد و راه شهدا داشتند. این زنان با وجود عشق عمیق و لطیفی که به همسر و فرزندان‌شان داشتند، اما اهداف و آرمان‌های اسلام و انقلاب را ورای آن می‌دانستند. یک نمونه از این زنان مادر دانشجوی شهید ناصرعبدالی بود. مرحوم فاطمه همایون‌مقدم درحالیکه فرزندش در عملیات فتح‌المبین به شهادت رسیده بود و عروس جوان و نوه‌ای یک سال و نیمه از پسرش به یادگار مانده بود، در مراسم ختم شهدای فتح خرمشهر و دیگر شهدا حاضر می‌شد و در حمایت از انقلاب اسلامی ‌و امام خمینی سخنرانی می‌کرد.

دسته دوم، عده‌ای از خانواده‌های شهدا کارهای مختلفی را به صورت گروهی انجام می‌دادند. از آن جمله حضور در منزل خانواده‌هایی بود که به تازگی عزیزشان را از دست داده بودند تا به آنان دلداری و روحیه دهند که فراق عزیزان‌شان را راحت‌تر تحمل کرده و به زندگی روزمره باز گردند. «از خاطرات برخی از مادرانی که فرزندی در جبهه یا شهیدی داشتند، چنین برمی‌آید که اغلب بخش‌های زندگی روزمره آنان در مراسم ختم سایر شهدا، دلداری دادن به مادران آنان و سر زدن به خانواده‌هایی که تازه فرزند خود را از دست داده اند طی می‌شده است.» این زنان از خاصیت «هم‌زبانی زنانه» (با استفاده از زبان خاص زنان) برخوردار بودند.

 صحبت های خانم زهره حسيني(نویسنده) درباره آغاز جنگ


"درگيري مرزي بين عراق و ايران از فروردين 59 بود، اما هرچند روز يكبار به اوج مي رسيد به عنوان نمونه در خرداد ماه 59 تعدادي از سپاهيان در درگيري ها به شهادت رسيدند در تيرماه هم درگيري بود، اما پراكنده ولي 31 شهريور در كمال ناباوري و اينكه مردم خرمشهر به خيال همان درگيري ها و صداهاي چند ماهه بودند؛ فهميدند نه اين جنگي همه جانبه است نه درگيري البته بعد از اينكه حملات توپ خانه، خمپاره و موشك اندازي هاي عراق بر سر مردم باريدن گرفت و به جاي اينكه اولين روز مدرسه دانش آموزان به مدرسه بروند با لباس هاي رنگارنگ و شهر از هياهو و شادي آنان مدد كار و فعاليت و آغاز شكفتن انديشه هاي نو را نويد دهد، تعدادي زيادي از دانش آموزان به همراه خانواده هايشان در خواب به شهادت رسيدند و لباس هاي رنگارنگ جاي خود را به كفن هاي سفيد و خوني داده بود . مهري متفاوت از هر سال به خرمشهر آمده بود."

خاطراتي كه از روزهاي نخستين جنگ داريد برايمان توضيح دهيد.

"رفت و آمدهاي غريب، صداهاي عجيب، عبور آمبولانس هاي متعدد به بيمارستان ها، تعداد زياد مجروحان و اجساد شهدايي كه در گوشه و كنار شهر به چشم مي خورد، ويراني گوشه به گوشه شهر، و بسياري مسايل ديگر از خاطرات روزهاي نخستين جنگ هستند كه بعد از گذشت ساليان طولاني هنوز در ذهن من تداعي مي شود.

اما من در آن روزها جواني 17 ساله بودم، ناخودآگاه به طرف بيمارستان شهر رفتم؛ من آموزش نديده بودم، اما شروع كردم به كار حمل و نقل مجروحان. راهروي بيمارستان مملو از مجروح بود و هيچ تخت خالي به چشم نمي خورد. چون مهارت كمك هاي اوليه را نديده بودم براي كمك،كار تحويل مجروحاني كه به شهادت رسيده بودند را به عهده گرفتم با آنكه جثه كوچك و ضعيفي داشتم، مشغول شدم، گلزار شهداي خرمشهر، محشر كبري بود، غوغايي عجيب، صحنه هايي كه قلب انسان را جريحه دار مي كرد، پيرمرد و پيرزن هاي 80 ساله غرق به خون، جنين هاي سقط شده اي كه موج انفجار باعث شده بود چهره هاي وحشتناكي پيدا كنند. موقع شستشوي بچه ها كمك مي كردم . از شدت جراحات وارد شده كفن هاي سفيد غرق به خون مي شدند و در بيشتر موارد كفن كردن، آب هم در غسالخانه نبود."

سخت ترين روز مقاومت چه روزي بود؟

همه روزهاي جنگ سخت بود، زيرا دشمن ما آماده و مسلح و ما بدون آمادگي بوديم؛ در شرايطي كه انقلاب اسلامي نوپا بود، جنگ به كشور تحميل شده، اما 24 مهر به خاطر از دست دادن تنها پايگاه مردمي مسجدجامع خرمشهر و هجوم همه جانبه دشمن به شهر يكي از سخت ترين روزهاي مقاومت و به تعبيري بهتر، سخت ترين روز از عمر من و بسياري از افرادي بود كه با چنگ و دندان شهر خرا نگه داشته بودند، بود."

خانم حسيني از مجموعه خاطرات خود در روزهاي ابتدايي جنگ و مقاومت در خرمشهر كتابي به عنوان "دا" را با همكاري انتشارات سوره منتشر كرده است. منظور از "دا" مادر است و در اين كتاب به بيان آنچه در آن روزهاي خون و حماسه ديده پرداخته است.

یک امدادگر زن دوران دفاع مقدس


خانم ایران ترابی

فرزند يدالله   

تولد 1334     

شماره شناسنامه 775    

صادر از تویسرکان

پس از دوره تحصیل ابتدائی و دبیرستان سال سوم امتحانات ثلث سوم شروع نشده بود.

اطلاعیه مامائی روستایی را در میدان مشاهده کردیم لذا چون علاقه زیادی به کار درمان داشتم سریع به آموزشگاه مامائی مراجعه کردم من را قبول کردن کار تئوری وعملی را در طول یک سال ونیم به اتمام رسانیدم با کلی مشکلات.

کاررا باید شروع می کردم من آخرین روستایی تویسرکان را که نامش کارخانه بود انتخاب کردم وکار را شروع کردم .حدود یک سال ونیم مشغول خدمت گذاری بودم در درمانگاه نظامی زیر نظر پایگاه شاهرخی آن زمان قرار داشت و21روستا تابع این درمانگاه بودند که بیشتر آنها جاده واز امکانات اولیه محروم بودند.تقریبا در هیچ کدام از آنها درمانگاه جاده حتی حمام وجود نداشت .در بهداشت بدی بسر می بردند وضع مالی خوبی نداشتند. صبح در درمانگاه کار تنظیم خانواده و پی گیری را انجام می دادم.

بعد از ظهر و شب زایمان و بازدید از مادر وبچه انجام می گرفت .

آمار تنظیم خانواده وآمار زایمان را باید هر ماه به همدان ارائه می کردیم .

سرآمار زایمان با بنده درگیر شدن به دلیل نا ملایمات و بی احترامی کار خود را که خیلی هم دوست داشتم ترک کردم وبه تهران آمدم. 

اوایل سال  75 به تهران آمدم و بعد از چند روزی کار خود را در بیمارستان البرز شروع کردم و سپس به بیمارستان فرحناز پهلوی مراجعه کردم و مرا قبول کردند . کاررا در اطاق عمل قسمت بیهوشی  شروع کردم ، تئوری و عملی ، خیلی زود موفق شدم تا روز 17 شهریور انقلاب شروع شد ، مبارزات مردم ادامه پیدا کرد.

روز اول ماه محرم سال 57 دسته های سینه زنی در بازار و سرچشمه کشتار عظیمی انجام گرفت. بنده در بیمارستان سوم شعبان با همکاری آقایان دکتر پایدار ئ امینی در اطاق عمل خدمت به مجروحین را شروع کردم . صبح ها در بیمارستان فرحناز پهلوی و بعد از ظهر و شب در بیمارستان سوم شعبان مشغول خدمت بودم و در تظاهرات شرکت می کردیم . در کارهای سیاسی ، اجتماعی با گروه های اسلامی همکاری می کردیم .

10 دی شاه رفت . تظاهرات مردم بیشتر و بیشتر شد و حجم مجروحین روز بروز بیشتر می شد و کار ما سنگین تر.

12 بهمن حضرت امام (ره ) به کشور بازگشتند ، مردم شبانه روز در خیابان ها حضور داشتند تا 21 و 22 بهمن همه جا سقوط کرد و مردم انقلابی مسلح شدند و رژیم منفور سقوط کرد.

انقلاب اسلامی پیروز مردم سربلند بیرون آمدند به رهبری حضرت امام در اطاق عمل مشغول بودیم بیمارستان پر از مجروح بود تا چند ماه هر شب عمل ادامه داشت ما همچنان فعال بودیم .

دانشگاه ها راکد بودند . انجمن های اسلامی را بنا کردیم وجهاد دانشگاهی کارش را شروع کرد با آنها فعال شدیم و نیرو پرورش دادیم جهاد استان فعال شد.

دشمنان اسلام و انقلاب فعاليت ضد انقلاب خود را شروع كردند ترورهاي مردم انقلابي را شروع كردند.جنگ داخلي دركردستان ، خوزستان ، گنبد شروع شد، ما يك تيم 5 نفر با سرپرستي آقاي دكترزركش به كرمانشاه و بعد به پاوه رفتيم تا آزادي پاوه مشغول به خدمت بوديم بعد از آرامش كامل به تهران دربيمارستان و جهاد استان انجمن اسلامي فعاليت داشتيم كه جنگ تحميلي شروع شد 19/7/57 به اهواز يك تيم پزشكي اعزام شديم و به سوسن گرد رفتيم با تمام سختيها وكم بودها ونبودن نيرو كار را شروع كرديم چند بار درمحاصره قرارگرفتيم تا اينكه هيچ راهي جزء عقب نشيني نداشتيم به اهواز رفتيم وبعد به تهران برگشتيم.

بازگشتيم به تهران دربيمارستان وجهاد استان انجمني اسلامي فعاليت داشتيم كه جنگ تحميلي شروع شد 57/7/19  به اهواز يك تيم پزشكي اعزام شديم و به سوسن گرد رفتيم با تمام سختيها و كم بودها و نبودن نيرو كار را شروع كرديم چند بار درمحاصره قرارگرفتيم تا اينكه هيچ راهي جزء عقب نشيني نداشتيم به اهواز رفتيم وبعد به تهران آمديم.كم بود ها و نبودن نيرو را به گوش مسئولين رسانديم.

بعد از يك استراحت كوتاه مجدداً به سوسن گرد برگشتيم ازطريق جهاد استان تا اواخرآبان . به تهران برگشتيم و تشكيل بسيج خواهران را بناءكرديم و تيم استراري تشكيل داديم.تداروكات مجروحين را عهد دارشديم.

با بنياد شهيد همكاري مي كردم . درچند عمليات حضور داشتم مثل عمليات آزادي شوش ، حصرآبادان ، ولفجر 3 و 4 ، بيمارستان شهيد كلانتر ي ، بازديد ازمناطق جنگي مثل آبادان، خرمشهر،سوسن گرد.

اهواز سال 61 عمليات شوش سال 62.

تداروكات مجروحين درتهران ، همكاري با ستاد امداد و درمان تشكيل نقاهتگاه بيمارستان امام حسين (ع) با همكاري جهاد مركز. تشكيل تيم استراري براي تهران درهنگام موشك باران همة اين كارها تا عمليات مرصاد فعالانه ادامه داشت، عمليات مرصاد به كرمانشاه اعزام شديم  و در بيمارستاني بنام شهيد كلانتري مستقر در راه برگشت به تهران بين اسلام آباد و ايلام خدا نخواست  به دست منافقين اسيرشويم بعد از آرامش كامل به تهران بازگشتيم.

همان كارهاي قبل را تا اتمام جنگ ادامه داديم.

رحلت حضرت امام آن 3 روز و بعد در بهشت زهرا درخدمت مردم ولايت مدار بوديم.

نقش زنان و شرکت مستقیم در عملیات‏ها

نقش زنان و شرکت مستقیم در عملیات‏ها :

خواهر جانباز، آمنه وهاب‏زاده چنین می‏گوید: «روز دهم جنگ، همراه سیصد نفر از خواهران به جبهه اعزام شدیم. وقتی به ماهشهر رسیدیم، بعضی همانجا ماندند و من همراه بقیه راهی خط مقدم شدم. آن زمان خط مقدم خرمشهر و آبادان بود. این مدت همراه دکتر چمران بودیم و چون ایشان و همسر گرامیشان قبلاً به ما آموزش چریکی داده بودند، حتی قرار شده بود همراهشان به لبنان هم برویم. خرمشهر که سقوط کرد، ما تا پشت کشتارگاه عقب کشیدیم و در بیمارستان ولی عصر (عج) مستقر شدیم. چون خرمشهر خالی از سکنه شده بود، از ما نیز خواستند تا شهر را ترک کنیم. ما جزء آخرین نفراتی بودیم که از خرمشهر خارج می‏شدیم. بعدها در عملیات ثامن الائمه و بیت المقدس شرکت کردم. در والفجر یک شیمیایی شدم... هفت بار مجروح شدم. پای چپم ترکش خورده و تا به حال سه بار عمل شده و احتمالاً آخر هم قطع خواهد شد...»

برادر جانباز، ایران خواه، چنین می‏گوید: «خانم فاطمه نواب صفوی، نوه شهید نواب صفوی، به عنوان دیده‏بان به طرف بهمن شیر رفته بود. او با اطلاعات مؤثر و مفیدی که از موقعیت دشمن می‏داد، در موفقیت عملیات نقش تعیین کننده‏ای را ایفا کرد. در آخرین دیدار او را در حالی دیدم که پیکر شهیدی را با خود حمل می‏کرد. معلوم شد که از یک عملیات موفق چریکی بازمی‏گردد.»

خواهر نوشین نجار نیز ادامه می‏دهد: « گونی‏ها را پر از شن می‏کردیم و در نقاط حساس خرمشهر می‏چیدیم. شب‏ها روی پشت بام مسجد جامع با اسلحه ام نگهبانی می‏دادیم و هر چند ساعت یکبار پست خودمان را عوض می‏کردیم.»

«در جریان خرمشهر تعدادی از خواهران واقعاً رشادت شان خیلی بیش از مردها بود. خواهر شهناز حاجی شاه، از نظر اخلاق، شجاعت ایثار و تقوا و طهارت الگوی ما بود. مردانه می‏جنگید. با وجود شدت درگیری‏ها در این چند روز، کسی تار مویی از ایشان ندید و کلامی به جز سلام نشنید. وقتی برای استراحت به عقب برمی‏گشتیم، او به سرعت مشغول آماده کردن غذا می‏شد.

شهناز حاجی شاه، سرانجام به آرزویش رسید و جلو مقرّ همیشگی‏اش مکتب قرآن، زمانی که آمده بود برای سنگرها غذا ببرد، همراه یکی از دوستانش شهناز محمدی، بر اثر اصابت ترکش خمپاره دشمن، به شهادت رسید و از برادرش حسین حاجی شاه که دوّم آبان 59 به این فوز نائل شد، سبقت گرفت.»

زهره حسینی، دختری پانزده ساله بود، که در هفته اول جنگ پدر شهیدش را با دست خود دفن کرد و یازدهم مهر 59 نیز بدن قطعه قطعه شده برادرش علی را که در مدرسه به شهادت رسیده بود، دفن کرد. مادر شهیدان شهناز، حسین و محسن حاجی شاه، برای آنکه پیکر دخترش به دست مزدوران دشمن نیفتد، خود برای او قبر کند و او را دفن نمود.

خانم بدیعی نوعروس پانزده ساله بود. تنها چهل روز از ازدواجش می‏گذشت، وقتی جنازه شوهرش را آوردند، خودش او را کفن کرد؛ با دستان خودش، با دست‏هایی که هر کسی آن را ندارد)..


جهاد مالی


جهاد مالی

توده زنان مسلمان، علاوه بر حضور مستقیم در دفاع مقدس، به انواع حمایت ها در پشتیبانی از رزمندگان دست زدند که یکی از آنها مشارکت در کمک مالی به جبهه های جنگ بوده است. در واقع در دوران دفاع مقدس شاهد اوج ایثارگری مالی زنان بودیم که امام بارها به آن اشاره کرده اند، از جمله:

«ما هر روز شاهد زنانی هستیم که ماحصل عمرشان یک سکه طلا را می آورند و در راه خدا و جنگ انفاق می کنند... آن پیرزن ها که در طول عمرشان تهیه کردند، حالا می آیند برای اسلام می دهند.»

یک نشریه خارجی به مسأله جهاد مالی زنان ایرانی به جبهه های جنگ می پردازند و آن را با کمک های مالی زنان عراقی مقایسه می کند:

پرزیدنت صدام با آن که از جانب کشورهای برادر عرب یعنی عربستان و کویت به نحو بزرگ منشانه ای از نظر مالی حمایت می شود (با این وصف) در 1982 صلاح دید تا از خانم های کشورش بخواهد تا زیورآلات خود را به جبهه هدیه کنند. تهران رقیب بزرگ جنگی بغداد نیاز به چنین اقداماتی نداشت، زیرا در ایران به وضوح انگیزه پاداش الهی و اطمینان از این که آن ها قربانی تهاجم شده اند، برای این کار کافی بود... لذا در مقایسه با عراق که به دوستان عرب، طرف های تجاری و ارسال کنندگان اسلحه حداقل 50 میلیارد بدهکار می باشد و باز هم به وسیله پول سلاطین نفتی عرب تغذیه می شود، ولی تهران تاکنون حساب کتابش با هم می خواند.

آمار دقیقی از کمک های زنان ثروتمند عراقی به رژیم صدام در دوره جنگ در دست نیست ولی این کمک ها به اندازه ای نبوده که رژیم عراق را وادارد از آن تقدیر نماید، در عوض، گاه شاهده بوده ایم که زنان عراقی به جای کمک به سربازان عراقی کمک مالی خود را به ایران داده اند تا به مصرف رزمندگان ایرانی برسد، گاه این کمک ها به اندازه ای بود که تقدیر امام خمینی(ره) را به دنبال داشت، که تقدیر 28 آذر 1366 یکی از آن هاست.

مبلغ بسیار ارزنده ای که خانم های معظم عراقی که خداوند به آن ها هرچه بیشتر توفیق خدمت به اسلام و رزمندگان عزیزی که برای رفع شر قدرت ها و وابستگان پست آنان جانفشانی می کنند، واصل شد. از خداوند تعالی سلامت همه را خواهانم.

نقش زنان در تداركات و پشتيباني رزمندگان


تداركات و پشتيباني رزمندگان:

خواهران بسيجي علاوه بر آنكه در ستادهاي پشتيباني و مجروحين ايفا نمودند. بانوان درخصوص پتوشويي، لباسشويي رزمندگان، رفوي لباس و ملحفه و تعمير پوتين در مناطق جنگي حضور دلگرمكنندهاي براي حماسهآفرينان داشتند. بانوان در كانونهايي چون انجمن اسلامي. سنگرنشينان را حمايت كردند، همچنين حداقل معيشت و دارايي زينتي خويش را به رزمندگان اختصاص دادند و با برپايي جلسات روضه خواني، برگزاري دعا و نيايش از حمايت معنوي نيز دريغ نورزيدند. مادران در هنگام شهادت فرزندان برومندشان زيباترين شعارها و مرثيه هاي مبارزه طلبانه را بر زبان جاري ميساختند و هر بار با رويي گشادهتر آمادگي بيشتر خود را براي تقديم ديگر فرزندانشان به پيشگاه اسلام اعلام ميكردند. در پشت جبهه سنگينترين وظيفه در بيمارستانهاي صحرايي و در شهرها به مجروحين و مصدومين جنگ تعلق داشت كه اين مسئوليت برعهده زنان فداكار بهيار و پرستار و پزشك بود. حضور فعال خواهران بسيجي در بخش توليد لباسهاي ضدشيميايي رزمندگان از ديگر جلوه هاي ايثار اين فداكاران است. اين خواهران در مراكزي كه مواد خنثي كننده مواد شيميايي بسته بندي ميشد و نيز در مراكزي كه لباسهاي ضدشيميايي رزمندگان چسبزني ميگرديد و خود اين چسبها از تركيبهاي شيميايي عارضه دار بود، مشغول خدمت به اسلام بودند.
بسيج خواهران براي مقابله با فعاليتهاي ضدانقلاب و منافقين درخصوص اطلاعات و عمليات، حضور پرتحرك و چشمگيري داشتند. خواهران دانش آموز علاوه بر كمكهاي به ظاهر اندك اما ارزشمند با نامه هاي تكان دهنده و لبريز از احساسات مذهبي و علايق دروني به مبارزان، از راه دور رزمندگان اسلام را تهييج و براي پيروزي آنان عليه كفر و ستم دعا ميكردند.

نقشهاي تربيتي و عاطفي


نقشهاي تربيتي و عاطفي:


بانوان ضمن محدود نگاه داشتن سطح توقعات خود در غياب مردان تمامي مسئوليتهاي پرورشي و اقتصادي خانواده را عهدهدار شدند و مشكلات ناشي از جنگ از جمله خاموشي هاي بيوقفه، كم آبي، كمبود موادغذايي و گراني را تحمل كردند و با آگاهي از شرايط، سادهزيستي و قناعت را بيش از پيش نصبالعين خود قرار داده و حال و هواي روحاني و ملكوتي جبهه ها را به زيباترين شكل در خانه ها به نمايش گذاشتند. به رغم فضاي تبليغاتي مسموم بوقهاي وابسته به استكبار و نفاق، زنان به جهانيان نشان دادند كه ملت ايران قوي و داراي عزمي والا و روحيهاي بالاست.

نمونه ديگر از صحنهاي شكوهمند ايثار بانوان، ازدواج آنان با جانبازان است. آن زن پاكدامني كه ازدواج با يك جانباز را افتخار ميداند واقعاً به مقام والاي انساني رسيده و هر انسان آزادهاي از اين ايثار، درس اخلاص و ديانت و ولايت را فرا ميگيرد. اين موارد نمونة ناچيزي از خلق حماسه در جبهه هاي جنگ و دفاعمقدس توسط زنان مي باشد.

نقش زنان در مبارزه با افكار الحادي (منافقين و استكبار)


نقش زنان در مبارزه با افكار الحادي (منافقين و استكبار)


.... آنگاه كه بيگانگان از مكتب اسلام و منافقين كوردل، غرق در مفاهيم بي اعتبار و گنگ و نامفهوم و ناموزون خود بودند. هنگامي كه دستان سرد و بي روح آنها و چشمان از فروغ تهي شده شان به دنبال سوسويي از نور بود و زماني كه تصوير بي روح آنها در ذهن ها به زشتي مي نشست و در مواقعي كه كلام آنها ناپخته و وجود متعفن شان چون لاشه اي مجهول و بي هويت بود آنهائي كه همه لحظات عمرشان آيه هاي پوسيدگي و ويراني بودند و زندگي مرداب گونه اشان نشاني از ابتذال و بي هويتي اشان بود و چون موريانه هاي مخرب، زندگي نفوذي داشتند و به نام خلق، قلب خلق را سوراخ و مجروح نمودند و تفكرات ناموزن شان واژه هاي انسانيت را واژگون نمود. آنهائي كه چون گياهان هرز در كنار مردابها بودند و از نام و نشانها جهت حصول به اهداف شوم خود بهره مي جستند و مي خواستند زنان را سپر افكار موهوم و مطرود خود قرار دهند، باز زنان مسلمان و قهرمان و شجاع انقلابي بودند كه پرده از چهره كريه آنها بر مي داشتند و سياست و دسيسه هاي آنها را نقش بر آب مي نمودند.

زنان مسلمان و رسالت داران مكتب زهرا(س)


زنان مسلمان و رسالت داران مكتب زهرا(س)


.... پس در ابراز حقانيت زن و حماسه هاي سترگ او در دوران انقلاب و جنگ تحميلي، بايد شكوه منزلت - عزت و قاطعيت او را در پهناي تاريخ باور نمود. كه او انتخاب اصلح انقلاب و ماخذ انديشه هاي انقلابي و وارث چهره انسانيت و جريان سيال و حقيقي اسلامي و بسط عميق انديشه هاي الهي است.

او رسالتي به عاريه گرفته از مكتب زهرا(س)، اسوه زنان عالم است. حضرت زهرائي (س) كه كوثر پيامبر و همراز علي (ع) است.

ام الحسنين كه پرورنده زينب كبري(س)، بانوي بزرگ قيام عاشورا است. اسوه عصمتي كه عصاره ايمان و اراده حق و نبوغ انديشه الهي است و عصياني بر عليه افكار به باطل نشسته عصر تحجر و متروك جاهليت است.

حضرت بتولي(س) كه درياي بيكران شور پدر و اقيانوس محبتي از براي همسر بود. ام ابيهايي كه التيام بخش دل مجروح و غمديده پيامبر و مرهم دل زخمي و ريش "ولي" بود. او حقيقتي بزرگ بر اعماق شب ديجور زمان بود.

فاطمه اي (س) كه درك همه ارزشها و معدن عشق و فضيلت حق بود؛ و وجودش همه تعصب هاي خشك جاهليت، افكار و آوارگي انديشه را به اسارت حق نيت خود برد.

او انتخاب اراده حق، منشا شعور و معرفت الهي، تجلي گاه عشق خدايي و مظهر كمال بود. فاطمه اي (س) كه روح حقيقت گر زمان بود و توسط او سطر بزرگ عشق در كتاب اشتياق پدر رقم مي خورد و همه انديشه ها و باورها و حقايق در او شفافيت رنگ مي گرفت.

زنان مسلمان ما برگرفته از مكتب رسالت و اصالت زهرا(س) چون اوف هيچگاه در نقطه اي از زمان خاموش و ساكت نايستادند كه حركت و تكامل شان در پويش و شناخت و ادراك زمان در حضورشان بود.

آنها خود را محدود به نام و جنس نكردند و ضعيف نشمردند و با حضور اسلامي شان نشان دادند كه دختران زهرا(س) هستند.

شير زنان مسلمان، هيچگاه خود را در حصار ديوارهاي سخت و سرد خانه محصور ننمودند و هنگام رسالت، حضوري به زيبائي امواج داشتند.

زماني كه خود را باور كردند و تمامي تصورات گنگ و نامفهوم را در هم ريختند و با كمالات خود چگونه بودن، رشد و زيستن را آموختند و به آرمانها وسعت بخشيدند و به آسمانهاي نيلي انسانيت رنگ واقعيت و حقيقت را دادند و پيكره اجتماع را با ستونهاي عشق - محبت و ايمان خود مستحكم كردند و حقيقت زيبائي دل و توانايي قوه ادراك خود را به نمايش گذاردند.

حضور گسترده زنان در انقلاب



... در زمان حكومت جابر وقت و ظلمت شب كه سلاطين جور بر همه جا حكمفرما بودند، زمانه اي كه نفس ها در سينه ها حبس و پرده سياه وحشت بر همه جا افكنده شده بود. روزهايي كه بر اثر بيداد ستمگران چون شب ظلماني بود، شيرزنان مسلمان همراه با دلاور مردان با تكبير دشمن انداز الله اكبر فضاي اختناق را شكستند و خواب خوش را از ديدگان كاخ نشينان ربودند و زنجير اسارت را گسستند و درد و كين و آه و فغان خود را تبديل به فرياد و بر سر ديوسيرتان بر آوردند. زناني كه چون گداخته هاي آتش و چون طوفان خشمگين سينه سخت و بي روح جور زمان را مي شكافتند و جان خود را فداي راه اسلام و انقلاب اسلامي نمودند و از خون سرخ آنها لاله هاي آزادي جوانه زد.

زنان قهرماني كه با فرزندان در آغوش گرفته خود وارد ميدان كارزار نبرد عيه سلاطين ستم گرديدند و به شهادت رسيدند. آزاد قهرماناني كه پيرو مكتب زهرا(س) و زينب كبري (س) بودند و با طريق حق راه پيروزي پيمودند و تاريخ انقلاب را ورق زدند.

زنان مسلماني كه با اتكاء به قوه لايزال و با چنگ زدن به ريسمان الهي بر همه معيارهاي دروغين يورش بردند و فرهنگ غربي را زير پا له كردند و ارزش هاي راستين را جايگزين نمودند و دراين نبرد هجرت عظيمي را آغاز كردند و ديوارهاي بلند استعمار را در هم شكستند و بسوي ديار آزادي و آزادگي گام نهادند.

زناني كه با ايمان و باور مكتبي در برابر دژخيمان زمان قد علم نموده و در جايگاه بلند رفيع عزت قرار گرفتند و در سنگر عفت و تقوي در استمرار نهضت انقلاب اسلامي كوشيدند و با ظم و بي عدالتي به نبرد برخاستند.

ماجراهاي خواندنی از نقش زنان در دفاع مقدس


در قبرستان‌ خرمشهر زن‌ 65 ساله‌ای‌ را دیدم‌ که‌ تفنگ‌ ام‌یک‌ بر دوش‌ داشت. گفتم: مادر چه‌ می‌کنی؟گفت:پسر و دخترم‌ آنقدر جنگیدند تا شهید شدند و این‌جا خفته‌اند. می‌روم‌ راه‌شان‌ را ادامه‌ دهم. هر چه‌ او را منع‌ کردم، نپذیرفت‌ و گفت: باید از دینم‌ دفاع‌ کنم. این‌ تنها وظیفه‌ شما پسرانم‌ نیست، بلکه‌ وظیفه‌ من‌ هم‌ هست. جنگید و سرانجام‌ با ترکش‌ خمپاره‌ شهید شد.

در گیلان‌غرب، یک‌ زن،چند سرباز عراقی‌ و در شادگان، چهار شیر زن، هشت‌ سرباز بعثی‌ را به‌ اسارت‌ در آورند.

خانم‌ فاطمه‌ نواب‌ صفوی، به‌ همراه‌ گروه‌ چریکی‌ شهید چمران‌ و در ناحیه‌ سوسنگرد، اسلحه‌ به‌ دست‌ گرفت‌ و جنگید.

یک‌ زن‌ سوسنگردی‌ با آرد مسموم‌ نان‌ پخت‌ و با آن‌ تعدادی‌ از عراقی‌ها را از پای‌ در آورد.

مادر شهید الحانی، یازده‌ سرباز عراقی‌ را به‌ خانه‌اش‌ دعوت‌ می‌کند، به‌ آن‌ها غذا می‌دهد، و زمانی‌ که‌ آن‌ها به‌ استراحت‌ پرداختند و به‌ خواب‌ رفتند، در اتاق‌ را قفل‌ می‌کند و بسیجی‌ها را با خبر می‌سازد، و خود او هم‌ با چوب‌دستی‌ به‌ جان‌ بعثی‌ها افتاد.

در گیلان‌ غرب، فرمانده‌ یک‌ گردان‌ رزمی‌ با دیدن‌ رشادت‌های‌ یک‌ زن‌ روستایی، از عقب‌ نشینی‌ منصرف‌ می‌شود و نیروهای‌ خود را علی‌رغم‌ فرمان‌ بنی‌صدر، به‌ شهر باز می‌گرداند.

فهیمه‌ بابائیان‌ پس‌ از شهادت‌ همسر اولش، چنان‌ بر همسر دوم‌ خود تأثیر روحی‌ می‌گذارد که‌ همسرش‌ به‌ جبهه‌ می‌رود.

یک‌ مادر تهرانی، وقتی‌ تزلزلی‌ در فرزند رزمنده‌اش‌ می‌بیند،به‌ سومار می‌رود و به‌ فرزندش‌ می‌گوید: اگر از جبهه‌ برگردی،شیرم‌ را حلالت‌ نمی‌کنم. مادری‌ خطاب‌ به‌ فرزندش‌ می‌نویسد: علی‌ جان‌ می‌دانی‌ چقدر دوستت‌ دارم، اما صلاح‌ می‌دانم‌ پس‌ از مراسم‌ چهلم‌ برادرت، به‌ جبهه‌ برگردی.

خانم‌ خاکباز به‌ همراه‌ یک‌ گروه‌ از خواهران‌ به‌ جبهه‌ می‌روند، در شب‌ عید نوروز برای‌ رزمندگان‌ سبزی‌ پلو و ماهی‌ تدارک‌ می‌بینند.

خانم‌ فاطمه‌ زارعی‌ 60 ساله، در زمان‌ عملیات، 24 ساعته‌ در پشت‌ جبهه‌ یکسره‌ نان‌ می‌پخت‌ و فقط‌ جهت‌ انجام‌ فرایض‌ دست‌ از کار می‌کشید.

مینا کمایی‌ به‌ همراه‌ بیست‌ نفر دیگر، در یک‌ بیمارستان‌ آبادان، امدادگری‌ می‌کردند و شب‌ها هم‌ در خوابگاه‌ بیمارستان‌ می‌خوابیدند.

 

مخالفت با حضور زنان در جنگ

با شروع جنگ،تعدادي از زنان و دختران در مناطق مرزي غرب و جنوب كشور اسلحه به دست گرفته و به دفاع پرداختند. در اين زمان مخالفت‌هايي با حضور زنان در جبهه‌ها وجود داشت و هنوز همه افراد قادر به پذيرش حضور آنان نبودند. مخالفت بـا حضور مستقيم زنـان در جبهه دلايلي داشت؛يكي از اين دلايل تـرس از اسارت زنان به دست دشمن بود.

مريم امجدي از زنان مبارز جنگ،در كتاب پوتين‌هاي مريم که خاطرات خودنوشت او از حضور جنگ است چنين مي‌گويد:

عراقي‌ها تا كوي طالقاني رسيده بودند؛سر كوچه سنگربندي بود؛توي كوچه‌ها دولا دولا مي‌رفتيم؛هر كس پشت و بالاي سر نفر جلويي رگبار مي‌بست تا عراقي‌ها نتوانند او را بزنند؛همين طور كوچه به كوچه و سنگر به سنگر مي‌رفتيم،

توي يكي از كوچه‌ها يكي از مسئولين را ديدم تا مرا ديد داد زد:«در اين جا چه مي‌خواهي؟ براي چه اين جا اومدي؟ برگرد عقب»، گفتم:«براي همون كاري اومدم كه شما اومدين»گفت: «لازم نكرده مگر نمي‌بيني عراقي‌ها تا كجا اومدن» گفتم: «خوب، اومدم بجنگم، اسلحه دارم سرخود كه نيومدم. بـا گروه ابوذر اومدم با همونا هم بر مي‌گردم.» سراغ بچّه‌هاي گروه ابوذر رفت و سرشان داد زد: «چرا اين خواهرها رو با خودتون آوردين؟ نمي‌ترسين اسير بشن؟».نمونه‌هاي مشابه ديگر مخالفت‌ها با حضور مستقيم زنان در جبهه را در خاطرات زنان رزمنده مي‌توان يافت. مينا كمايي در كتاب «دختران باغ opd» خاطره‌اي از سيلي محكم برادرش نقل مي‌كند كه قصد داشت به اجبار او را از شهر جنگي خارج نمايد.